X
تبلیغات
کارگاه مترسک سازی
مترسک گفت: آه..خسته شدم ازین غربت....شاید فردا یارم بیاید !
 
http://www.4shared.com/file/kyoq5Hqw/Desktop.html
|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در چهارشنبه 1389/12/25  |
 زندان یخی مترسک غریبه
از روزی که باغ بون، شال گردن از مترسک گرفت و گفت دیگه نمیگذارم غزال بیاد اینجا... 

داهول غمگین و پریشان فقط به آسمان ابری خیره شده ..

شاید امید داره که دوباره برف بیاد ...

الان چند روز شده که اون به آسمون چشم دوخته.....؟




شایدَ اون فقط یه رویایه زیبا بود ...

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در یکشنبه 1389/11/10  |
 شال گردن

امروز صبح، هوای سردی بود .. مترسک بیدار بود و اطراف را نگاه میکرد

دنباله کسی میگشت که باش حرف بزنه .. غصه هایه زیادی رو دلش سنگینی کرده بود .. ولی هیچ کس تو این سرمایه لعنتی نبود که حتی به حرفاش گوش کنه ...

آهی از ته دل کشید و کلاهش کشید پایین رویه صورتش ...

صدای بلندی از در باغ برخاست که تن مترسک را به لرزه انداخت. برگشت و به در، خیره شد ..

 چه کسی داشت وارد باغ می شد؟

مترسک صورتی دید به سپیدی برف، به زیبایی بهار، صورت معصومه دختر بچه زیبایی که داشت توی باغ سرک      می کشید ...

دخترک به آرامی و زیرکی کل باغ را نگاهی انداخت و تا چشمش به داهول افتاد، کمی ترسید .. به آرامی در حالی که مشکوک به مترسک چشم دوخته بود نزدیکه او شد..

نگاه مترسک و دخترک چند لحظه ای به هم گره خورد..

دخترک با صدایه زیبا و ظریفش : تو دیگه کی هستی ؟ اینجا چیکار می کنی؟

مترسک، ساکت و بی حرکت مبهوت نگاه دخترک شده بود

دخترک ازمترسک گذشت و به بازی درباغ مشغول شد.. رفت سراغ بوته های تمشک و بعد درختهای میوه ... به این سو و آن سویه باغ میدوید وشادی میکرد، بی آن که به نگاه مشتاق مترسک توجهی کند

بعد از گذراندن چند دقیقه به بازی و لی له در باغ، خسته شده بود، که تلو تلو خوران و ناخواسته به مترسک برخورد کرد

مترسک کج شد! کلاهش روی زمین افتاد. دخترک مبهوت به وضع مترسک نگاهی کرد .. کلاه را از زمین برداشت.

-: کلاه جالبی داری ! تو چرا نمیتونی از اینجا تکون بخوری ؟

کلاه را روی سر خودش گذاشت و با شوق از مترسک پرسید : چطوره ؟

-: آه .. تو چرا هیچی نمی گی ؟ اصلا ببینم تواینجا تنهایی چیکار می کنی ؟

مترسک هل داد تا درست سره جاش وایسه.. دستی به سر و روی اوکشید و قبایش را مرتب کرد.. باز، نگاه کجی به داهول انداخت و گفت: سردت نیست؟ صبر کن !

شال گردنش باز کرد و روی گردن مترسک انداخت

-: حلا بهتر شد ... من فکر می کنم امروز برف می باره ... وای ، چرا چیزی نمی گی؟ نزدیک بود کلاه را فراموش کنم !

مترسک، هنوز هم ساکت و بی حرکت مبهوت نگاه دخترک بود

-: خوبه... توهمیشه ساکت هستی .. بابا بزرگم همش مشغول غر زدنه ...

لبخند زیبایی رویه صورت دخترک نقش بست .. ناگهان صدای پیره مرد از پشت دیواره باغ به گوش رسید که می گفت : غزال ! دخترم . کجایی ؟ دیگه باید برگردیم به خونه..

دخترک : دیدی گفتم !! اومدم بابا بزرگ ..

-: بازم میام به دیدنت. بای بای .....

گرمایه دل نوازی وجوده داهول پر کرده بود. نمیدونم شاید مترسک حتی یک ساعت بعد از بیرون دویدن دخترک از باغ، چیزی نگفت و کاری نکرد .. حتی وقتی برف بارید !

 


حالا دیگه کلاه مترسک هم مثل شالی که به گردن داشت، از برف سفید شده بود و اون هنوز مبهوت این رویایه زیبا بود...
|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در دوشنبه 1389/10/20  |
 مترسکه برنده
تویه یک بعد ازظهر زمستانی .. هوا ابری بود .... سوز سردی به صورت مترسک میزد ...

مترسک: سرده !

    یعنی الان آدمک کجاست ؟ سردش هست ؟ جایه گرمی داره آیا ؟

چنار که لخت و ساکت کنار باغ ایستاده و به مترسک زول زده بود، به حرف امد و گفت :

این دوستت آدمک را می گم، چرا رفت ؟

مترسک: می خواست شخص جدیدی را تجربه کنه. من براش تکراری شده بودم .. تکراری مثل شکست های من، توی بازی گل یا پوچ ..

مترسک از تویه جیبه پالتوش شکوفه ی سفید و زیبایی را درآورد .. به اون خیره شد و به یاده بازی گل یا پوچ خودشون افتاد

مترسک: آه باز هم شکست خوردم از بازی با اون... و این تلخ ترین شکست بود

چنار: تو شکست نخوردی !

مترسک: چی ؟

" نگاه کن ! با دقت بیشتری .. گل تویه دستایه تو مونده .. پس تو برنده این بازی هستی .. آدمک باخت بزرگی را قبول کرده و خیلی دیر به این موضوع پی می بره..

مترسک متوجه تفکر اشتباهش شد، لبخندی رویه سورتش ظاهر کرد، سرش را گرفت بالا و با امید به نور خورشید که از پشت ابر می درخشید نگاهی انداخت ....


دیوار باغ مترسک، روش نوشته بود .. این شکست تو، پیروزی هست در آینده ..

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در سه شنبه 1389/10/14  |
 فلسفه گل یا پوچ

آدمک: بیا بازی کنیم !

مترسک: بازی !! چه بازی ای ؟

آدمک دو دستش را مشت کرد و جلوی مترسک گرفت .

آدمک: بگو گل تو کدوم دستمه ..

مترسک: یعنی چی ؟ من این بازیُ بلد نیستم !

آدمک: من تو یکی از دستام یه گل دارم .. یک دسته دیگم هم خالیه ، حالا حدس بزن گل تو کدوم دستمه !

مترسک: اگر اشتباه کنم چی ؟

آدمک: اون موقه  مبازی و باید دوباره بازی کنیم ....

   ولی اگر درست بگی، نوبت تو میشه که گل را قایم کنی  و من شانسم را امتحان کنم.

  متوجه شدی دوسته عزیزم ...؟

مترسک: بله ..

  گلُ تویه دست راستت نگه داشتی

آدمک: مطمئنی داهول؟  اگه اشتباه باشه چی؟

مترسک فقط به دست راسته آدمک نگاه می کرد. آدمک هم به اجبار دست راستش باز کرد. شکوفه سفید زیبایی لایه دست آدمک پدیدار شد.

مترسک وقتی شکوفه قشنگ دید چشمانش برقی زد و با خوشحالی گفت: تو این فصل، اینو از کجا آوردی ؟

آدمک: خیلی مهم نیست... بیا بگیرش حالا نوبت توه گلُ قایم کنی !

مترسک گل را گرفت ، دستاشُ بهم چسبوند و گل گذاشت کفه دستش و گرفت جلویه آدمک... مثل کسی که می خواد چیزی هدیه بده .

مترسک: بگیر، من این گلُ به تو تقدیم می کنم...

آدمک اولش نفهمید چه اتفاقی افتاده. چند لحظه با تعجب به لبخند رویه صورت مترسک نگاه کرد، ناگهان شروع به خندیدن کرد..

مترسک هم با خندیدن آدمک به خنده افتاد

صدای ساعت ها شادی دو دوست، در شب، باغ را فرا گرفت ..............



نصیحت مترسک به آدمک و شما دوستانه خواننده:

بدانید که در زمان شما مردم 5 دسته هستند. حساب کار خودتو بکن!

1. شیر  2. گرگ  3. روباه 4 .خوک  5. گوسفند

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در چهارشنبه 1389/09/10  |
 مترسک شاد !
شب بود

مترسک تو وبلاگ حمید آروم سرجاش ایستاده بود و به اطراف نگاه می کرد..

که ناگهان متوجه چیزی شد

کسی پشت درخت نشسته بود و می خندید

مترسک صداش کرد ...

کی هستی..؟ اونجا چی کار می کنی

شخص به طرف مترسک برگشت.. صورت نداشت، به آرامی سخن می گفت

با صدایی دلنشین گفت: سلام مترسک غریبه.سلام داهول..تو من نمیشنسی ؟

مترسک: نه. تو کی هستی؟

- من اسمم آدمک ! از تو دفتر نقاشی امدم . و فکر کنم شخصیت جدیدی برای این وبلاگ یا به قوله تو باغ ..باشم.

آدمک: مترسک تو چرا غمگینی؟

- آخه اینجا که چیزی واسه شادی نیست

- سرت بیار بالا داهول به آسمون نگاه کن... اون ستاره تنها رو ببین.. اونی که از بقیه جداست و با بقیه فرق داره ... ببین چقدر خوشحال و زیبا رویه آسمون نشسته

داهول به ستاره خیره شد .. همین طور که بهش نگاه می کرد نوره امید رویه قلبش تابید .. از هوایه تازه نفسه عمیقی کشید .. رو به آدمک کرد و لبخندی زد...

آدمک دوباره قه قهیه خنده را سر داد.. می خندید و می خندید

مترسک: تو چرا همیشه می خندی ؟

- آدمک شروع به خواندن کرد

آدمک آخر دنیاست بخند/ آدمک مرگ از اینجا دور است بخند

دست خطی که ترا عاشق کرد/ شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی/ کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خوانی/ به خدا یاری رسان است بخند

...


دوسته من، امید وارم از اینکه تو این متن اشاره نیمه مستقیم به تو می کنم، از من دلخور نشوی..

خودت گفتی شاد تر کنم .. منم دارم مترسک شاد می سازم

حالا برنامه های زیادی برای این کارگاه ترتیب دیدم

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در پنجشنبه 1389/08/20  |
 پاییز
نم نم بارونی میزد

در جوب ها آب روان بود

صدای خش خش قدم زدن کسی آمد

پیره مردی با کمر خمیده ، عصایی در دست ، کتی از پشم ،،،،،،،،،،،، کلاه بافتنی روی سر داشت

در چهار چوب در باغ قرار گرفت

سرش را بلند کرد ..چشمش به درختان زرد و سرخ افتاد ..آهی کشید

آمد تا رسید جلوی من

نگاهی انداخت به سر و وضعم..... پرسید: کلاهت را چی کار کردی

مگه مترسک بدونه کلاه هم میشه

شاید باد ازت دزدیده درسته؟

باشه غصه نخور

کلاهش را از سرش در آورد و   رویه سر من گذاشت

گفت: اینجوری دیگه کلاه داری..نگران من نباش من یدونه اضافی دارم تویه خونه هست.

پیره مرد عتسه ای کرد و با خود گفت : پیریو هزار مشکل

نگاهی به صورت من انداخت  و زد زیره خنده

صدایه خنده پیرمرد باغ را پر کرد

همان طور که می خندید برگشت و رفت رفت تا دیگر صدایش را نشنیدم

خدارا شکر باران هنوز هم می بارید

راستی پیرمرد برای چی می خندید؟

...

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در جمعه 1389/08/14  |
 Hi

   به نام یاری رسان و حق

به یاد شمعی که می سوزد و سوسو کنان عالم را روشن کرده است

و باز هم میسوزد به امید تابیدنی بزرگتر از خورشید

به عشق صاحب و خاطر عاشقای دنیا

 

امروز یکی بهم گفت بنویس ، از دل مترسک غریبه بنویس...

بهش گفتم نمیتونم آخه خیلی وقته سراغش نرفتم. با چه رویی باید تو چشاش نگاه کنم. اون برام غریبه شده.!

گفت (با جدیّت) نمیتونم نداره ...بنویس

این شد که رفتم بیشه داهول

(یادتونه ، مترسک غریبه را میگم)

خدا میدونه اونجا به من چی گذشت...

وقتی داهول بهم گفت : هی می دونی چرا بهم میگن مترسک غریبه..چون !

جوابشو  می دونستم .

 ولی خوشحالم و سرحال ، این قدر که می خوام داد بزنم..

داد بزنم و بگم که مترسک برگشت..داهول باز هم می خواد قسه بگه...

با تشکر از دوست خوبم که باعث شد تا دوباره آپ کنم

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در جمعه 1389/05/22  |
 
خواستم  سلام کنم روم نشد سرم انداختم پایین زیرلب فریاد زدم :

   بابا میدونم دیر کردم ، به خدا میدونم بد موقع هست،ولی حالا که اومدم روم زمین ننداز

 

تو این مدت که نبودم یه جورایی دوران تحولم رو میگذروندم(نکته خنده دار اینه که مغز پوشالی مترسک جهش پیدا کنه)

اِاِاِاِ  حالا دررسته که مترسک مغز نداره ولی دل که داره...

 

هنوز آبشارها خروشانند،هنوز بهونه ها زیبایند،هنوز دوشیزه ها در قصرند،هنوز استاد چوبش رها نکرده،هنوز لاله سرخه،هنوز مترسکا آواز میخونند،هنوز آبوت واسه بابا نامه مینویسه،هنوز همسایه سرک میکشه،هنوز ترمه شاده،هنوز کاغذ سفیده،هنوز عاشق تنهاست

از همه مهم تر هنوز خدا هست

او هست من هستم تو هم باش

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در سه شنبه 1387/09/26  |
 کات
  وسط یه خیابون،روی صندلیش نشسته بود.یه مانیتور هم جلوش گذاشته بودند...

شب بود..

-نور....صدا....دوربین....بارون....

    ،،حرکت،،

پسری سرخورده و عصبانی شاخه گلی که در دست داشت را بر زمین انداخت لگد کرد و رفت...

دخترک آمد آواز میخواند و شنگول بود..که متوجه گل پژمرده شد..

ـآخه تفلکی...بیا پیش خودم

گل برداشت ....بویید و بوسید.درآغوش کشید و رفت...

کات.خیلی خوب بود،حاظر شین برای پلان بعد          (و همه رفتند)

 

            ولی هنوز باران میبارید

بارون مترسكي


دیروز به یه دوست گفتم به هیچ چیز فکر نکن..فقط بنویس،این شد که نوشتم..

نظر در باره عکس که بازم شاهکاره خودمه فراموش نشه....لطفا

 

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در چهارشنبه 1387/04/05  |
 مترسکه غریبه میماند
بنده خدا این مترسکه سره دوراهی نه چند راهی مونده نمیدونه چیکار کنه ..

سرم شلوغ شده بود.میخواستم داهول ولش کنم   گفتم این رسم مرام نیست.

گذشته ازون فقط داهول نبودکه....

سایه بود که با این که تو هر آپ حدود ۳۰۰ تا کامنت داشت ولی خسته نمیشد و بازم میومد داهول از نا امیدی در میاورد!

سپیده که به نظر من بهترین و تاثیر گذارترین مطالب مینویسه ولی هوای خودش نداره ..میاد همه مطالب من میخونه ولی یادش میره برای بعضیاش نظربزاره!

جودی آبوت  که افکار بی نظیری داره میخواد همشو بنویسه ولی ....................اگه به باباش بگم چی مینویسه ها اون روسرش میذاره!

بهونه که توی قفس زیبای عاشقی گیر افتاده و به خودش میباله..فقط بهش میخوام منظورم برسونم که عشق تنها بهونه زندگی هست ولی اگه عشق کامل نباشه زندگی هم ناقص میشه!

ستاره که مطلباش خوبن افکارش خوبن عشقش خوبه..و داهول از یاد نبرده!

سروش که من همیشه منتظر آپ هاش هستم!

ورراج که دوست جدید.. از پر حرفیش لذت میبرم و از افکارش حوشم میاد!

روانشناس موفق که اون هم آشنا جدید هست....امید وارم همیشه موفق باشه و از مهم ترین ابزار روانشناسی(تاثیر کلمات)بهتر استفاده کنه!

آتنا که با اون هم به تازگی آشنا شدم ......خوب مینویسه و خیلی بهتر از اینها میتونه پیشرفت کنه!

همسایه که افتخار آشنایی حسابی بهمون نداده..ازش دل گیر میشم!

فریبا،عرفان،چیستا،وحید،نفرین،هانا،غزاله و یه عالمه دوست دیگه که.......................

حالا من مترسک غریبه رو ول کنم

ولی بازم هیچ کدمتون دوست نداشتین تو این مزرعه خوشه گندم داشته باشه

میدونم وبلاگ من هیچ ارزشی نداره و لی برای هرکسی که یه زره دلش بخواد یه عضویت ناقابل میدم..........برای اونایی که دوست دارن یه لحظه هم که شده مترسک باشن


زندگی آسان است

سقف آسمان بلند و زمین وسیع

عشق هر جایی که باشد زیبا است

تو به من میخندی و او مرا کمک میکند

زندگی آسان است

از پس دیوار بلند میپری و مرا میبینی

که در افق ایستادم

سره مزرعه گندم

زندگی آسان است

همچون ایستادن مترسک وار

همچون نگاه نکردن و پلک نزدن

تو بیا با من باش

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در دوشنبه 1387/03/13  |
 شعبده بازی
اصلی ترین قانون شعبده بازی اینه که هرچیزی که غیب میشه را باید ظاهر کرد

اشتباه بیشتر ماهر ترین شعبده باز ها همین مورده.درواقه همین تفاوت که اونارو از بهترین ها جدا میکنه

اونا رو صحنه هستند وتماشاچی ها به اونها مینگرند

تماشاگرها خیلی دوست دارند که راز شعبده رو بفهمند...ولی نمیفهمند چون خوب نگاه نمیکنند و به ترفند دقت ندارند..اونا دقیق نگاه نمیکنند چون دوست دارند کار شعبده باز باور کنند

اونا دوست دارن گول بخورند


خوشش میاد ُخوشش نمیاد..

برام خیلی مهمه.خیلی مهمه کی میخونه و آیا خوشش میاد یا نه؟

چون همیشه کسی ُکه مطلبی رو میخونه از خود متن مهم تره

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در سه شنبه 1387/02/03  |
 بارون

طراحی از حمید صاحب وبلاگ

بارون ملایمی میزد،کشاورز میخواست تو زمین با ماشین کار کنه که بخاتر بارون کارش بهم ریخته بود.منم گذاشته بود تو آلاچیق ...

سرم خیس شده بود چون دخترک کلاهم برداشته بود..هنوز بلیزم پاره و سنجاق طلایی روی بلیزم..

تو این چند روزه گذشته سنجاق تنها همدمم بود.

بارون شدید شده بود ولی دلنشین مثله همیشه...چیزی که میدیدم باورم نمیشد...دخترک بود

بقچه ای دستش بود و تو مزرعه دنبال چیزی میگشت.نگاهش به من افتاد..دلم ریخت.امد تو آلاچیق،اونم خیس خالی شده بود.

بقچش گذاشت روی نیمکت بازش کرد قبایی از توش در آورد،به من نگاه کرد بازم دنباله چیزی میگشت.سنجاق رو از بلیزم باز کرد و روی موهای خیسش زد.من برد بیرون آلاچیق ایستاده کرد.

حال خوب و بدی داشتم.بارون بهم اضطراب میداد..قبا را تنم کرد...کلاهم گذاشت رو سرم..به سنجاق سرش خیره بودم...لبخند قشنگی زد و سنجاق رو روی قبام زد..

مزرعه دار صداش زد...باید میرفت

.قبام مرتب کرد..چشمکی زد و به سمت کلبه دوید.

مزرعه دار صداش زد رؤیا

هنوز بارون میبارید...نور خورشید از لای ابرها تابیدن گرفت...اما هنوز باران میبارید،چون.....

بارون دوست دارم هنوز

بدون چتر یا سرپناه

چون که حرفای دلم

جا میگیرن تویه یه آب

این آخرین پست امسالم بود...ساله نو شما مبارک باشه .من هستم مترسک هم میمونه.

 

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در چهارشنبه 1386/12/22  |
 سنجاق طلایی
دیشب یه خواب دیدم.یه خواب استسنایی.من خواب قشنگ زیاد نمیبینم...

یک مترسک بودم

فصل تابستون ..وسط روز بود..باد تو گندمای درورم مج طلایی مینداخت

دختر بچه ای دست از بازی برداشت و وارد زمین گندمزار شد به سمت من میدوید..

به من که رسید ایستاد توی چشمام خیره شد..او واقعا جذاب بود..پس از چند لحظه کلاهم از سرم برداشت روسر خودش گذاشت.. و دستاش باز کرد روبه روی من عین مترسک وایساد.قدش کشید تا بهم برسه..

چند لحظه بعد خسته شد..پارگی بزرگی روی بلوزم بود.او دستش کرد توی بلوزم و مشتی کاه بیرون اورد...نگاهی بهشون انداخت و به سوی تپه دوید

 باد تندی وزیدن گرفت اون بالای تپه رفت و اون کاه هارو به هوا ریخت..

با کلاهم ازم خداحافظی کرد رفت

با حسرت سرم رو پایین انداختم نور طلایی تو چشام خورد نور گندم ها نبود...سنجاق طلایی زیبایی روی پارگی پیراهنم بود..قشنگ ترین سنجاقی که دیده بودم..

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در پنجشنبه 1386/12/02  |
 ام
ام..سلام

میخواستم آخرین طرح هام بزارم گفتم شاید شماهم مثل من از این..خسته شده باشین.

چیزی نداشتم تو فکرام تا بنویسم...چیزی که بود نتونستم که بنویسم.

دوست داشتم که یه آپم داشته باشم.این شد که سرتون به درد اوردم.

اگه خواستین قرص سر درد دارما!زنگ بزنید با پیک میفرستم

۰۲۱-۰۰۰۰۰۰۰۰

آه ...ببخشید تلفنم مترسکی هست.شماها نمی تونید باهام از این خط تماس بگیرین.

اه..از این دنیای مترسکی هم دارم زده میشم..چون همیشه توش غریبم..با این که دلم بهش عادت داره.

من دارم فرو میرم یا صعود میکنم...من دارم روانی میشم یا این آغاز روشنایی.

من اصلا به چه حقی این وقت طلایی شما را گرفتم..برین خونه هاتون..البته اونایی که تو خونه هاشون نیستن.

من..تو..او..ما..شما..آنها..ایشان..

از..به..برای..که..تا..و..

هه هه راستی آدم چه طوری خل میشه..ببخشید اصلاح میکنم.مترسکا چطوری خل میشن..اه بازم گفتم مترسک..لعنتی..من خلم به خدا..

چی؟..کی؟..کجا؟..چرا؟..

من کجام..آهان..تو خونم پای وبلاگم..

راستی قرص جدی گفتما..!هنوز بهش احتیج پیدا نکردین..

امید وارم از دست این آدم عصبی عصبی نشده باشین..

نکرتون..فعلا

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در دوشنبه 1386/11/22  |
 تا کی

تقدیم به تمام شما عزیزانی که داهولی غریب را بین خود راه دادید

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در چهارشنبه 1386/11/10  |
 آیا مترسکا آدم هستن؟
وقتی حرف میزنیم..قلم حرکت میکند.صدایی به گوش نمیرسد.!

وقتی میخندیم..کلاغ ها می آیند.این نمی تواند شادی باشد.!

وقتی گریه میکنیم..باد می آید.اشکی از چشمانم روان نیست.!

وقتی ایستادیم..ما همیشه ایستادیم.!

وقتی استراحت می کنیم..ما که خسته نیستیم.!

وقتی به درد دل ها گوش می کنیم..یک دست لباس.!

..ـ*->

..ـ*->

وقتی عاشق میشویم..........بازهم رویایی پوشالی در سرم آمد.!

وقتی ما درد دل می کنیم......یک مترسک.!!

 

 

.......آن مترسک

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در پنجشنبه 1386/11/04  |
 انتظار
|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در سه شنبه 1386/10/18  |
 فاصله ها(مترسک طراح)

آدرس اصلی عکس

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در جمعه 1386/09/09  |
 اگه یه روز بری سفر

اگه یه روز بری سفر،بری زپیشم بیخبر،تسلیم رویا ها میشم،دوباره باز تنها میشم

به شب میگم پیشم بمونه،به باد میگم تا صبح بخونه،بخونه از دیار یاری،چرا میری تنهام میزاری

اگه فراموشم کنی،ترک آغوشم کنی،پرنده دریا میشم،تو چنگ موج رها میشم

به دل میگم خاموش بمونه،میرم که هرکسی بدونه،میرم به سوی اون دیاری،که توش من تنها نزاری

اگه یه روزی نوم تو باز،تو گوش من صدا کنه،دوباره بازغمت بیاد،که من مبتلا کنه

به دل میگم کاریش نباشه،بزار به درد تو دواشه،بره توی تمومه جونم،که باز برات آواز بخونم

اگه بازم دلت میخواد،که یار یکدیگر باشیم،مثال اعیون قدیم،بشینیم و صحر پاشیم

باید دلت رنگی بگیره،دباره آهنگی بگیره،بگیره رنگ اون دیاری،که توش من تنها نذاری

اگه میخوای پیشم بمونی،بیا تا باغ جوونی،بیا تا پست و استخونت،نذار دلم تنها بمونه

بذار شبم رنگی بگیره،دباره آهنگی بگیره،بگیره رنگه اون دیاری،که توش من تنها نذاری

 

اگه یه روز بری سفر...

                                                                                       (فرامرز اصلانی)

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در پنجشنبه 1386/08/24  |
 
 
بالا