امروز صبح، هوای سردی بود .. مترسک بیدار بود و اطراف را نگاه میکرد
دنباله کسی میگشت که باش حرف بزنه .. غصه هایه زیادی رو دلش سنگینی کرده بود
.. ولی هیچ کس تو این سرمایه لعنتی نبود که حتی به حرفاش گوش کنه ...
آهی از ته دل کشید و کلاهش کشید پایین رویه صورتش ...
صدای بلندی از در باغ برخاست که تن مترسک را به لرزه انداخت. برگشت و به در،
خیره شد ..
چه کسی داشت وارد باغ می شد؟
مترسک صورتی دید به سپیدی برف، به زیبایی بهار، صورت معصومه دختر بچه زیبایی
که داشت توی باغ سرک می کشید ...
دخترک به آرامی و زیرکی کل باغ را نگاهی انداخت و تا چشمش به داهول افتاد، کمی
ترسید .. به آرامی در حالی که مشکوک به مترسک چشم دوخته بود نزدیکه او شد..
نگاه مترسک و دخترک چند لحظه ای به هم گره خورد..
دخترک با صدایه زیبا و ظریفش : تو دیگه کی هستی ؟ اینجا چیکار می کنی؟
مترسک، ساکت و بی حرکت مبهوت نگاه دخترک شده بود
دخترک ازمترسک گذشت و به بازی درباغ مشغول شد.. رفت سراغ بوته های تمشک و بعد
درختهای میوه ... به این سو و آن سویه باغ میدوید وشادی میکرد، بی آن که به نگاه
مشتاق مترسک توجهی کند
بعد از گذراندن چند دقیقه به بازی و لی له در باغ، خسته شده بود، که تلو تلو
خوران و ناخواسته به مترسک برخورد کرد
مترسک کج شد! کلاهش روی زمین افتاد. دخترک مبهوت به وضع مترسک نگاهی کرد ..
کلاه را از زمین برداشت.
-: کلاه جالبی داری ! تو چرا نمیتونی از اینجا تکون بخوری ؟
کلاه را روی سر خودش گذاشت و با شوق از مترسک پرسید : چطوره ؟
-: آه .. تو چرا هیچی نمی گی ؟ اصلا ببینم تواینجا تنهایی چیکار می کنی ؟
مترسک هل داد تا درست سره جاش وایسه.. دستی به سر و روی اوکشید و قبایش را
مرتب کرد.. باز، نگاه کجی به داهول انداخت و گفت: سردت نیست؟ صبر کن !
شال گردنش باز کرد و روی گردن مترسک انداخت
-: حلا بهتر شد ... من فکر می کنم امروز برف می باره ... وای ، چرا چیزی نمی
گی؟ نزدیک بود کلاه را فراموش کنم !
مترسک، هنوز هم ساکت و بی حرکت مبهوت نگاه دخترک بود
-: خوبه... توهمیشه ساکت هستی .. بابا بزرگم همش مشغول غر زدنه ...
لبخند زیبایی رویه صورت دخترک نقش بست .. ناگهان صدای پیره مرد از پشت دیواره
باغ به گوش رسید که می گفت : غزال ! دخترم . کجایی ؟ دیگه باید برگردیم به خونه..
دخترک : دیدی گفتم !! اومدم بابا بزرگ ..
-: بازم میام به دیدنت. بای بای .....
گرمایه دل نوازی وجوده داهول پر کرده بود. نمیدونم شاید مترسک حتی یک ساعت بعد
از بیرون دویدن دخترک از باغ، چیزی نگفت و کاری نکرد .. حتی وقتی برف بارید !
حالا دیگه کلاه مترسک هم مثل شالی که به گردن داشت،
از برف سفید شده بود و اون هنوز مبهوت این رویایه زیبا بود...
|
+| نوشته شده توسط
استاد مترسک ساز در دوشنبه
1389/10/20
|